تایپیکهای مهم
پشتیبانی فنی تالار گفتگو چیست؟ پیامهای مناسبتی
اخبار پرسش و پاسخ معرفی کتاب
معرفی وبلاگهای مهدوی در محضر بزرگان
نام کاربری:  
رمز ورود:     


جستجو در انجمن‌ها

(جستجوی پیشرفته)

آخرین موضوعات
دوره ها مجدد تمدید شده
آخرین ارسال: 70096594
02-01-1396 01:09 ب.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 39
انقلاب و خانه تکانی
آخرین ارسال: sale63
26-12-1395 06:40 ب.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 73
الگوی الگوی ما
آخرین ارسال: abdolmahdivaalireza
26-12-1395 01:25 ب.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 44
سرمقاله- اهداف ازدواج سال...
آخرین ارسال: lifemahdavi
25-12-1395 02:02 ب.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 46
تأثیر دستگاه جوجه کشی خان...
آخرین ارسال: momenteacher
24-12-1395 09:51 ق.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 57
ید
آخرین ارسال: sale63
23-12-1395 06:54 ب.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 51
مهلت ثبت نام تا صدور مدرک
آخرین ارسال: 93993593
22-12-1395 10:34 ب.ظ
» پاسخ: 3
» بازدید: 221
تمثیلات مهدوی
آخرین ارسال: niayeshfz
21-12-1395 08:20 ب.ظ
» پاسخ: 21
» بازدید: 10213
صدور گواهینامه
آخرین ارسال: 12z80z1983
21-12-1395 02:38 ب.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 84
شناسنامه یا سند بردگی
آخرین ارسال: sale63
18-12-1395 07:01 ب.ظ
» پاسخ: 0
» بازدید: 66

لینک های جامعه مجازی مهدی یاوران
مهدی بلاگ
آموزش مجازي مهدويت
سايت مهدي تي وي
مرکز مجازي مهدويت
مجمع وبلاگ نويسان مهدويت
کتابخانه مجازي مهدويت
مجله الکترونيکي زندگي مهدوي
مجله علمي ترويجي انتظار

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مردان خدا

مهدی دوست
****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:143
تاریخ عضویت:آذر 1391
رتبه: 2
سپاس ها 149
سپاس شده 113 بار در 79 ارسال

ارسال: #1
مردان خدا

ساعت یک و دو نصف شب بود. صدای شُرشُر آب می آمد.

یکی ظروف رزمنده ها رو جمع کرده بود و خیلی آروم ،

به طوری که کسی بیدار نشود ، پای تانکر آب می شست.

جلوتر رفتم.

دیدم حاج ابراهیم همته ، فرمانده ی لشکر ...

انسان بزرگ هر چه بالاتر می رود ، خاکی تر می شود.

این خصوصیت مردان خداست. خدایی شویم...

[تصویر: 86616_345_5929.jpg]

کسی آرام می آید نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پر از معنا دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش بسان نور می آید
امید قلب ما روزی ز راه دور می آید
اللهم عجل لولیک الفرج

[تصویر: 1_004.gif]
03-11-1393 03:45 ب.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #2
RE: مردان خدا
مادر شهيدعلی آقا ماهاني در خاطرات خود از شهيد علي آقا ماهاني نقل می کردند:هر وقت از در اتاق که وارد می شدم، ‏از جا نیم خیز می شد . اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، همین کار را می کرد . می گفتم : علی جان، ‏مگر من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دهی؟ ‏می گفت :« این دستور خدا است . » ‏
[تصویر: IMG17381829.jpg]

روزی که خانه نبودم و او از جبهه آمده و لباسهای شسته نشده ای را در گوشه حیاط دیده بود . تشت و آب آورده و با همان لباس ساده بسیجی و دست مجروح ، لباسها را شسته بود . وقتی رسیدم، دیدم دارد لباسها را روی طناب پهن می کد . چقدر هم تمیز شسته بود ! گفتم : « الهی بمیرم مادر . تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی ؟» ‏ ‏گفت : « اگه دو دست هم نداشتم ، ‏باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو در زحمت باشی! »

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
04-11-1393 02:13 ب.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #3
RE: مردان خدا
[تصویر: 128f3f0703dbd269bf0aadb2069c8862_XL.jpg]
تغذیه از قرآن
همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا ماهانی رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . »

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
17-11-1393 08:42 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #4
RE: مردان خدا

....گلوله خورده بود به فکش ، بستری شده بود بیمارستان هفت-هشت ماه توی دهانش پیچ و مهره بودروز آخر از بیمارستان بیرون نیامده وسایلش را جمع کرد برای رفتن به جبهه مادرش ناراحت شد و گفت :"بذار خوب شی بعداً برو"

رو کرد به مادرش و گفت : " مادر جان یعنی می گویید من امام رو تنهابذارم و بشینم پیش دست شما ،مگه نشنیدی وقتی از امام پرسیدند سربازات کجان که میخوای انقلاب کنی ؟

فرمودند : سربازای من توی گهواره اند،ما همون سربازای توی گهواره ی امامیم که بزرگ شدیم حالا شما می گویید من به حرم امام پشت کنم


"شهید علی آقا ماهانی"

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
(آخرین تغییر در این ارسال: 06-03-1394 11:04 ق.ظ توسط 82380654.)
06-03-1394 11:03 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

محبـــ مهدی
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:561
تاریخ عضویت:مرداد 1392
رتبه: 9
سپاس ها 434
سپاس شده 806 بار در 412 ارسال

ارسال: #5
RE: مردان خدا
[تصویر: 5nrh_photo_2015-05-27_06-31-07.jpg]

[تصویر: Besmelah2.png]
11-03-1394 04:41 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #6
کتاب RE: مردان خدا
یادم می آید دهلران بودیم، ‏و تابستان خیلی گرمی بود. به همین خاطر،بچه ها برای خنکی به هر گوشه وکناری می رفتند؛ مخصوصاً بعد از ظهرها که اوج گرما بود و مجبور بودیم به زیر درختها پناه ببریم. در همین روزها،‏علی آقا داخل آسایشگاهی که مثل کوره گرم بود، ‏می نشست. چند روز اول فکر می کردم کاری دارد. بعد به خودم گفتم: چه کاری ارزش تحمل این همه گرما را دارد؟

یک روز که طبق معمول از آسایشگاه بیرون نیامد، ‏رفتم بپرسم که چطوری این گرما را تحمل می کنید؟ واقعاً سؤالی برایم شده بود! وارد آسایشگاه که شدم، از تعجب نمی دانستم چه بگویم. دیدم روی یک دسته پتو که همیشه گوشه آسایشگاه بود، ‏نشسته است و از پنجره به بیرون نگاه می کند؛ در حالی که آفتاب از پشت شیشه به داخل و روی او می تابید. سلامی کردم و گفتم: «علی آقا، ‏همه بچه ها دنبال جای خنک می گردند، ‏آن وقت شما روی این پتوهایی که خودشان گرمند،آن هم پشت شیشه نشسته اید؟»

علی آقا اول سکوت کرد؛ اما وقتی دید هنوز ایستاده ام، ‏گفت: «اخوی،‏به این جسم نباید خیلی زیاد رو بدهیم. اگر زیاد از حد به او توجه کنی،‏وبال گردنت می شود.»
وقتی این حرف را زد، ‏دلم خواست نزدش بمانم؛ اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که از آن گرما گریختم.

‏ممکن است اگر من بجای ایشان بودم می گفتم فعلاً دنبال جای خنکی بگردم تا بعد ببینم خدا چه می خواهد.

پس چرا نرفت؟ چون علی آقا به راهی که می رفت، ‏شک نداشت.




راوی:منصور صومعه از همرزمان شهید علی آقا ماهانی
كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
31-05-1394 09:42 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #7
RE: مردان خدا
مردی که با پاشنه چوبی راه آسمان را پیمود

[تصویر: MAHANI8.jpg]



در عملیات شکست حصر آبادان رفت روی مین و حسابی مجروح شد. پاشنه پایش هم به کلی از بین رفت. اما مثل همیشه نگذاشت کسی از این ماجرا بو ببرد. زخم پاشنه‌اش خیلی عمیق و کاری بود اما می­‌گفت: «من از این زخم های ناچیز خجالت می‌کشم.»


هرگاه می پرسیدند علی آقا وضع پایت چطور است؟ سر به زیر می انداخت و می گفت: «یک خراش کوچک زیر پایم افتاده و اذیتم می کند.» تا لحظه شهادتش هیچکس متوجه نشد که پاشنه پای علی آقا چوبی است. جالب اینکه پاشنه اش را هم خودش ساخته بود. سرانجام علی آقا با همین پاشنه چوبی تا آسمان پر کشید و جواز شهادت گرفت.

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
23-08-1394 11:50 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش در انجمن:




شبکه هاي اجتماعي درباره ما سايت هاي مرتبط