نام کاربری:  
رمز ورود:     


جستجو در انجمن‌ها

(جستجوی پیشرفته)

آخرین موضوعات
مهلت ثبت نام تا صدور مدرک
آخرین ارسال: 75139141
22-02-1396 06:53 ب.ظ
» پاسخ: 5
» بازدید: 671
برشی از یک کتاب
آخرین ارسال: niayeshfz
17-02-1396 10:16 ب.ظ
» پاسخ: 1
» بازدید: 768
سیمای مهدی در قران
آخرین ارسال: niayeshfz
17-02-1396 09:55 ب.ظ
» پاسخ: 2
» بازدید: 313
منت خدا بر بشر
آخرین ارسال: imiraknasah
04-02-1396 03:40 ب.ظ
» پاسخ: 1
» بازدید: 931
تمثیلات مهدوی
آخرین ارسال: imiraknasah
31-01-1396 11:56 ق.ظ
» پاسخ: 23
» بازدید: 11758
شهادت امام کاظم علیه السل...
آخرین ارسال: imiraknasah
29-01-1396 02:39 ب.ظ
» پاسخ: 5
» بازدید: 1976
صدور گواهینامه
آخرین ارسال: alamdar133
26-01-1396 01:34 ب.ظ
» پاسخ: 1
» بازدید: 398
صدور مدرک
آخرین ارسال: alamdar133
26-01-1396 01:32 ب.ظ
» پاسخ: 5
» بازدید: 500
مهـدی(عجل الله تعالی فرجه) منجی یک جهان اس...
آخرین ارسال: niayeshfz
15-01-1396 06:56 ب.ظ
» پاسخ: 1
» بازدید: 827
عشق...
آخرین ارسال: niayeshfz
06-01-1396 11:54 ق.ظ
» پاسخ: 6
» بازدید: 3993

لینک های جامعه مجازی مهدی یاوران
مهدی بلاگ
آموزش مجازي مهدويت
سايت مهدي تي وي
مرکز مجازي مهدويت
مجمع وبلاگ نويسان مهدويت
کتابخانه مجازي مهدويت
مجله الکترونيکي زندگي مهدوي
مجله علمي ترويجي انتظار

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مردان خدا

مهدی دوست
****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:143
تاریخ عضویت:آذر 1391
رتبه: 2
سپاس ها 149
سپاس شده 113 بار در 79 ارسال

ارسال: #1
مردان خدا

ساعت یک و دو نصف شب بود. صدای شُرشُر آب می آمد.

یکی ظروف رزمنده ها رو جمع کرده بود و خیلی آروم ،

به طوری که کسی بیدار نشود ، پای تانکر آب می شست.

جلوتر رفتم.

دیدم حاج ابراهیم همته ، فرمانده ی لشکر ...

انسان بزرگ هر چه بالاتر می رود ، خاکی تر می شود.

این خصوصیت مردان خداست. خدایی شویم...

[تصویر: 86616_345_5929.jpg]

کسی آرام می آید نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پر از معنا دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش بسان نور می آید
امید قلب ما روزی ز راه دور می آید
اللهم عجل لولیک الفرج

[تصویر: 1_004.gif]
03-11-1393 03:45 ب.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #2
RE: مردان خدا
مادر شهيدعلی آقا ماهاني در خاطرات خود از شهيد علي آقا ماهاني نقل می کردند:هر وقت از در اتاق که وارد می شدم، ‏از جا نیم خیز می شد . اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، همین کار را می کرد . می گفتم : علی جان، ‏مگر من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دهی؟ ‏می گفت :« این دستور خدا است . » ‏
[تصویر: IMG17381829.jpg]

روزی که خانه نبودم و او از جبهه آمده و لباسهای شسته نشده ای را در گوشه حیاط دیده بود . تشت و آب آورده و با همان لباس ساده بسیجی و دست مجروح ، لباسها را شسته بود . وقتی رسیدم، دیدم دارد لباسها را روی طناب پهن می کد . چقدر هم تمیز شسته بود ! گفتم : « الهی بمیرم مادر . تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی ؟» ‏ ‏گفت : « اگه دو دست هم نداشتم ، ‏باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو در زحمت باشی! »

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
04-11-1393 02:13 ب.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #3
RE: مردان خدا
[تصویر: 128f3f0703dbd269bf0aadb2069c8862_XL.jpg]
تغذیه از قرآن
همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا ماهانی رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . »

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
17-11-1393 08:42 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #4
RE: مردان خدا

....گلوله خورده بود به فکش ، بستری شده بود بیمارستان هفت-هشت ماه توی دهانش پیچ و مهره بودروز آخر از بیمارستان بیرون نیامده وسایلش را جمع کرد برای رفتن به جبهه مادرش ناراحت شد و گفت :"بذار خوب شی بعداً برو"

رو کرد به مادرش و گفت : " مادر جان یعنی می گویید من امام رو تنهابذارم و بشینم پیش دست شما ،مگه نشنیدی وقتی از امام پرسیدند سربازات کجان که میخوای انقلاب کنی ؟

فرمودند : سربازای من توی گهواره اند،ما همون سربازای توی گهواره ی امامیم که بزرگ شدیم حالا شما می گویید من به حرم امام پشت کنم


"شهید علی آقا ماهانی"

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
(آخرین تغییر در این ارسال: 06-03-1394 11:04 ق.ظ توسط 82380654.)
06-03-1394 11:03 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

محبـــ مهدی
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:561
تاریخ عضویت:مرداد 1392
رتبه: 9
سپاس ها 434
سپاس شده 806 بار در 412 ارسال

ارسال: #5
RE: مردان خدا
[تصویر: 5nrh_photo_2015-05-27_06-31-07.jpg]

[تصویر: Besmelah2.png]
11-03-1394 04:41 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #6
کتاب RE: مردان خدا
یادم می آید دهلران بودیم، ‏و تابستان خیلی گرمی بود. به همین خاطر،بچه ها برای خنکی به هر گوشه وکناری می رفتند؛ مخصوصاً بعد از ظهرها که اوج گرما بود و مجبور بودیم به زیر درختها پناه ببریم. در همین روزها،‏علی آقا داخل آسایشگاهی که مثل کوره گرم بود، ‏می نشست. چند روز اول فکر می کردم کاری دارد. بعد به خودم گفتم: چه کاری ارزش تحمل این همه گرما را دارد؟

یک روز که طبق معمول از آسایشگاه بیرون نیامد، ‏رفتم بپرسم که چطوری این گرما را تحمل می کنید؟ واقعاً سؤالی برایم شده بود! وارد آسایشگاه که شدم، از تعجب نمی دانستم چه بگویم. دیدم روی یک دسته پتو که همیشه گوشه آسایشگاه بود، ‏نشسته است و از پنجره به بیرون نگاه می کند؛ در حالی که آفتاب از پشت شیشه به داخل و روی او می تابید. سلامی کردم و گفتم: «علی آقا، ‏همه بچه ها دنبال جای خنک می گردند، ‏آن وقت شما روی این پتوهایی که خودشان گرمند،آن هم پشت شیشه نشسته اید؟»

علی آقا اول سکوت کرد؛ اما وقتی دید هنوز ایستاده ام، ‏گفت: «اخوی،‏به این جسم نباید خیلی زیاد رو بدهیم. اگر زیاد از حد به او توجه کنی،‏وبال گردنت می شود.»
وقتی این حرف را زد، ‏دلم خواست نزدش بمانم؛ اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که از آن گرما گریختم.

‏ممکن است اگر من بجای ایشان بودم می گفتم فعلاً دنبال جای خنکی بگردم تا بعد ببینم خدا چه می خواهد.

پس چرا نرفت؟ چون علی آقا به راهی که می رفت، ‏شک نداشت.




راوی:منصور صومعه از همرزمان شهید علی آقا ماهانی
كتاب "روز تيغ" ،اصغر فكوري

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
31-05-1394 09:42 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ

ofogh313
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها:152
تاریخ عضویت:شهریور 1392
رتبه: 3
سپاس ها 132
سپاس شده 160 بار در 102 ارسال

ارسال: #7
RE: مردان خدا
مردی که با پاشنه چوبی راه آسمان را پیمود

[تصویر: MAHANI8.jpg]



در عملیات شکست حصر آبادان رفت روی مین و حسابی مجروح شد. پاشنه پایش هم به کلی از بین رفت. اما مثل همیشه نگذاشت کسی از این ماجرا بو ببرد. زخم پاشنه‌اش خیلی عمیق و کاری بود اما می­‌گفت: «من از این زخم های ناچیز خجالت می‌کشم.»


هرگاه می پرسیدند علی آقا وضع پایت چطور است؟ سر به زیر می انداخت و می گفت: «یک خراش کوچک زیر پایم افتاده و اذیتم می کند.» تا لحظه شهادتش هیچکس متوجه نشد که پاشنه پای علی آقا چوبی است. جالب اینکه پاشنه اش را هم خودش ساخته بود. سرانجام علی آقا با همین پاشنه چوبی تا آسمان پر کشید و جواز شهادت گرفت.

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت
23-08-1394 11:50 ق.ظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش در انجمن:




شبکه هاي اجتماعي درباره ما سايت هاي مرتبط